|
سر خط زندگی ،شروعی دوباره برای زندگی کردن است... |
||||||||||||||
|
دیشب موقع خواب شب ِ خوبی نبود...از اون شبایی که علیرضا زود خوابید و من تک و تنها پای تی وی نشستم و از دندون درد خوابم نمیبرد...هر چی دنبال یه ژلوفن گشتم پیدا نکردم...از طرفی همسایه مون نمیدونم چه کوفتی بود که خالی کرده بودن همه ی بوی گندش خونه رو برداشته بود...داشتم خفه میشدم...خوابم نمیبرد...تا یک تی وی دیدم...تا اینکه علیرضا بیدار شد و اومد گفت صدف بیا بخواب فردا صبح زود باید بیدار شی...اومدم در پناهگاه همیشه اَمن...دندونم بشدت درد میکرد...دلم میخواست با همون شب برم دکتر و درستش کنم اما ترسوتر از این حرفام...ساعت ۴ صبح از شدت دندون درد بیدار شدم و هر کاری کردم تا ۶ خوابم نبرد...تا ۷ بزور خوابیدم و بیدار شدم و زدم بیرون...
توی تاکسی که سوار شدم یه احمق با من سوار شد...اینقدر خودشو و پاهای کوفتیشو بهم چسبوند و فشار داد که وقتی پیاده شدم بشدت پاهام درد میکرد و کلی فحشش دادم...رفتم داروخونه و چند تایی کپسول و ژلوفن خریدم...هندزفری رو توی گوشم گذاشتم و در هوای سرد تا اداره با آهنگای مورد علاقه م پیاده روی کردم... حالا که تموم شد تو هم داری میری مبادا که دست کسی رو بگیری خدایا نگاه کن درست تو چه وقتی پر از اشکم اما میخندم به سختی صدای مجبد خراطها دیوونه م میکنه...بخصوص اینکه ذهنم هم درگیره...روز کاری زیاد و خسته کننده ایی بود...دیگه این آخرا کم آوردم...دوشنبه دیگه تموم میشه هر چند ازم میخواستن که تا پنج شنبه برم ولی گفتم شرمنده سرم شلوغه و نمیتونم بیام...علیرضا هم میگه نمیخواد بری ، خیلی خستگی توی روحیه ت اثر میزاره... خونه م کاملا نامرتبه و اصلا هیچ چی تمیز و سرجاش نیست و منتظرم کارم تموم شه که مامان و مادرشوهر و خواهر شوهر رو دعوت کنم به صرف تمیزی خونه!! علیرضا هم بشدت میخواد خونه ی مورد نظر رو بخره هر چند گفته شب که برگشتم با هم میریم میبینیم...۳۵۰ میلیون قیمت خونه ست...من دوست ندارم قیمت گرونی هزینه کنیم اما واسه علیرضا مهم نیست...میدونه توی آپارتمان راحت نیستم و حاضره به خاطر راحتی من هر کاری کنه...پدرش هم گفته که میتونه کمکش کنه ...حالا گفته حاضر بشم که برمیگرده بریم خونه رو ببینیم که میپسندم یا نه.... فعلا که نمره ی هیچ درسی نیومده...اَه بدم میاد از این اعصاب خوردیای نمره گرفتن...هنوزم کارورزی رو تایپ نکردم... دعا کنین درسامو قبول بشم...بووووووس...تک تکتون رو دوست دارم.... برچسبها: نمره و خونه و استرس این روزا
+
تاريخ شنبه هشتم بهمن 1390ساعت 18:35 نويسنده ستاره آسمونی
|
*دیشب وقتی باهمدیگه آینه ممنوع رو میدیدیم سرم روی پاهاش بود...دستاشو توی موهام میکشید...و بارها آروم درگوشم زمزمه میکرد: صدف تو واسه من زیباترین زن دنیایی...دوستت دارم...اون لحظه زیباترین حس دنیا توی وجودم می اومد...و خدارو شُکر میکردم که بهترین مرد دنیا متعلق به منه...و سلامتیشو بارها از خدا خواستم...
*صبح بیدارم کرده...صدف خانومم بیدار شو باید بری اداره...منم وقتی بیدار شدم چشمام ۴ تا شده بود...بعید بود صبح زود بیدار بشه...صبحونه رو آماده کرده بود و من که همیشه بدون صبحونه میرم اداره ، در حال آرایش کردن و لباس پوشیدن ، لقمه هایی رو که واسم گرفته توی دهنم میزاره...بهم میگه امروز خودم میبرمت...بیرونو نگاه میکنم که برف داره میباره...میگم :به شرطی که ماشین نیاری ...قبول میکنه...خودشو آماده میکنه ...ازم سوال میکنه چی بپوشه...و وقتی لباسشو میپوشه قربون صدقش میرم و واسش صدقه میزارم...دستاشو توی دستام قفل میکنه و این دستا تا توی اتاق اداره به هم گره خورده مونده...وقتی با همکارا سلام احوالپرسی میکنم همشون با تعجب بهم نگاه میکنن...و همین که علیرضا میره دورم جمع میشن و میگن:عجب آدم باکلاسی رو تور کردی...و من میخندم...و تا ساعت آخر که اومدم کلی منو به بازجویی گذاشتن و سوال پرسیدن... *مهدی ساعت ۱۲ زنگ میزنه بهم ، صدف اومدم دنبالت بیا در اداره ...ناهار باید بیای خونه ی ما ، مامانم گفته ...من : مهدی علیرضا خبر داره...مهدی:آره مامان بهش خبر داده...سریع به همکارم میگم و وسایلم رو برمیدارم و میزنم بیرون...مهدی در اداره وایستاده و واسم دست تکون میده...دونفر از آقایون همکار میبینن و وقتی نزدیکم میشن خسته نباشید میگن و ازشون خداحافظی میکنم... *توی ماشین که میشینم ، مهدی یه نایلون میده دستم و وقتی بازش میکنم دوتا آبمیوه سن ایچ خریده ...میگم این چیه؟میگه:میدونستم خسته ای واست خریدم بخوری جون بگیری...منم یکیشو واسه خودم باز میکنم یکیشو واسه مهدی و کلی ازش تشکر میکنم...توی دلم کلی این پسر رو واسه این اخلاقاش تحسین میکنم... *مادرشوهر و پدرشوهرم بغلم میکنن و میگن دلمون واستون تنگ شده بود...علیرضا میاد خونشون...همدیگه رو بغل میکنیم بدون اینکه متوجه حضور مهدی و خواهر شوهر بشیم...مهدی میخنده و میگه:بابا رعایت کنین مجردا دلشون هوایی میشه و همگی میزنیم زیر خنده... *ناهار خوب بود ،خوش گذشت...برگشتیم خونه...شام شبمون رو هم آوردیم...علیرضا میگه:قراره یه خونه بخریم...شنبه بیا بریم نگاه کنیم ببین میپسندی یا نه...منم از خوشحالی جیغ میزنم و بوس بوسیش میکنم... *اینجا متعلق به منه...هر چی دلم بخواد مینویسم...خوندن مطالبم اجبار نیست!همین...
برچسبها: علیرضا و مهدی
+
تاريخ پنجشنبه ششم بهمن 1390ساعت 18:35 نويسنده ستاره آسمونی
|
------------------------------------------------------------------------------------ با خوندن این کامنت واقعا عصبانیتم به اوج رسید...توی دنیای واقعی خیلی حرفا رو نمیتونی به کسی بگی واسه اینکه دلت نمیخواد رازهای دلت رو واسه کسی فاش کنی که طرف تورو بشناسه...به خونوادت هم نمیتونی بگی چون نمیخوای ناراحتشون کنی...من این حرفا رو واسه خالی شدن دل خودم مینویسم...واسه اینکه یه جا باشه که بتونم به آرامش برسم...اگه دوست نداری نیا بخون مجبورت کردم بیای بخونی و بعد واسه خودت تجزیه تحلیل کنی؟؟؟آره مجبورت کردم؟؟ خواهر ِ من عزیز ِ من وقتی همسرم اینجا رو میخونه چطور عاشقانه هام میتونه واسه شخص سومی باشه؟؟خدارو شُکر همسفر زندگیم آدم فوق العاده ایده آلی و دوستش دارم پس مطمئن باش هیچوقت از دستش نخواهم داد... این حرفا رو سربسته نوشتم چون هم خودم و هم همسرم از این موضوع اطلاع داریم...دلیلی نمیبینم بخوام این مسائل رو بطور کاملا شفاف بنویسم...در همین حد میخوام که ثبت بشه واسه روزایی که مرورشون میکنم... اَه از هیچی به اندازه ی قضاوت در مورد چیزی که اطلاع نداریم بدم نمیاد... دیگه دلم نمیخواد حرفای دلمم اینجا بنویسم...همون تنهایی خودم بهتره... دیگه نمینویسم و اصلا هم دلم نمیخواد آرامشم رو با عصبانیت خوندن این حرفا از دست بدم! والسلام...
+
تاريخ چهارشنبه پنجم بهمن 1390ساعت 20:20 نويسنده ستاره آسمونی
گاهی وقتا وقتی خیلی محکم با احساسم برخورد میکنم و اونو سرکوب ، دلم به حال دلم می سوزه...حق این دل پر احساس و عاشق این نیست...
اما ترسی که از قبل توی وجودم اُفتاده بهم اجازه نمیده ، بتونم عشقمو بهش هدیه بدم...بتونم تک تک حرفایی که تو دلم مونده رو بهش بزنم ، همش میگم دیوونه این کار درست نیست...خودخوری میکنم ،اعصابمو داغون میکنم ، بغض میکنم و آخرش میزنم زیر گریه و هم به خودم فحش میدم هم به اون! فقط خدا میتونه کمکم کنه...فقط اونه که میدونه توی دلم چه غوغایی برپاست...فقط اونه که میدونه چی میخوام... دیشب وقتی رفته بود حموم گوشیشو دستم گرفتم...از این که سر وقت گوشیش برم خیلی بدش میاد و شاکی میشه و دعوا میکنه...اما من مثل همیشه گوشیشو دست گرفتم و اول پیامهاشو چک کردم و تازه یادم افتاد وقتم خیلی کمه و الانه که بیاد بیرون پس سریعتر نگاه کنم تا نیومده...رفتم سراغ تماسها...تماسهایی که گرفته و پاسخ داده و اونایی که جواب نداده...توقع نداشتم اسمشو ببینم...چون گفته بود که بهش زنگ نمیزنه یا جوابشو نمیده...اما وقتی اسمشو دیدم میخکوب شدم...به ساعتش نگاه کردم...ظهر ...۱۲:۲۰...فحشش دادم ...بد و بیراه نثارش کردم...حرص خوردم و بعد بیخیالش اومدم حرصمو با خوردن تخمه خالی کردم...اینقدر خوردم و خوردم و خوردم و فیلم دیدم و خندیدم که خودم فهمیدم دیوونه شدم باز...اما بازم هیچی نگفتم... دلم نمیخواد ردی ازش ببینم...یه مدته که از دلم اُفتاده...بخاطر بی محلیاش...بخاطر رفتاراش...بخاطر محبتی که نثارشون کردیم و جوابش رو با نفهمی و بی محلی دادن... اما هر کاری میکنم نمیتونم از توی دلم بندازمش بیرون...نمیتونم احساسم رو نادیده بگیرم...نمیتونم ...نمیتونم...نمیتونم... امروز بهم میگه: درست دیگه تموم شده؟ میگم :آره لبخند میزنه و میگه خیالت راحت میشه دیگه... میگم :آره و در دلم کلی ذوق الکی میکنم نه بخاطر تموم شدن درسم که جای خود داره بخاطر اون احساسی که اون لحظه دارم... *امروز اینقدر کار داشتم که وقتی رسیدم خونه مثل جنازه بودم و به مامان گفتم که نمیتونم امروز بیام قول میدم فردا بیام...خدا خدا میکنم که فردا زود برگردم و بتونم با مامان برم... *امروز "ب" جون زنگ زده و میگه "ح" دعوتمون کرده خونشون فردا بریم...گفتم بخدا نمیتونم بیام به مامانم قول دادم برم بیرون باهاش...و قرار رو واسه هفته ی بعد گذاشت...اینقدر روزام شلوغه و کار دارم که فکر نکنم بتونم حتی اوایل هفته ی دیگه هم بریم...فردا باید برم یه لباس بگیرم واسه مهمونی... *دوستای گلم واستون سوتفاهم نشه گفتم که واسه همتون دعا کردم...واسه دوستای مجازیم...هما و عادله خودشون خواسته بودن زیاد دعاشون کنم این شد که گفتم این دوستان...ولی همتون رو دعا کردم امیدوارم به تک تک خواسته و آرزوهاتون برسین... *هوای امشبم با فکرت خرابه بدون تو خورشید محاله بتابه تو فانوس ِشبهای بیداریم باش ...نجاتم بده خدای مهربونم ، وقتی توکل کردم بهت خیالم راحته هر چند اگه در درونم غوغا باشه...خواهش میکنم التماست میکنم به حق بنده های خوبت ، دلِ من ِ گناهکار رو نشکن...نزار واسه ی چندمین بار داغون بشم...التماس میکنم...
برچسبها: افکار
+
تاريخ چهارشنبه پنجم بهمن 1390ساعت 18:35 نويسنده ستاره آسمونی
|
وقتی برای رفتن دو دل بودم ، مامان بارها بهم گفت بیا ...و وقتی به دلم نگاه میکردم می دیدم خیلی محتاجم ...محتاج دعا کردنم...
با مامان رفتم... اولش یه حس غریبی داشتم...همه ی آدمایی که اومده بودن فامیل همسایه مون بودن و فقط مادرم در بین همسایه ها تنها دعوتی بود...منم برای اولین بار اونارو میدیدم...آخه همسایمون هم چند ماهی میشه اومدن...اما مامان و بابا اینا خیلی باهاشون صمیمی بودن... کلی تحویلمون گرفتن... خیلی طول کشید...خانومه هر وقت میگفت حاجت دارین همه رو اسم میبردم...تک تک اعضای خونوادم...دوستام...دوستای مجازی و کسانی که التماس دعا داشتن...هما و عادله رو بیشتر اسم بردم چون خودشون خواسته بودن دعاشون کنم...امیدوارم همه حاجت روا بشن منم همینطور... شمع روشن کردم...واسه داداشم...واسه مامان...واسه بابا...واسه خودم و خودش... حس میکنم روابطمون کاملا تیره و تار شده...مهم نیست به زبون بیارن از بی محلیشون فهمیدم... اما گاهی باید گذشت...گذشت و عبور کرد برای خوشبخت شدن... وقتی دلت رو می سپاری دستش خیالت راحته...اینکه وقتی بهت میگه نه ، حتما خیر و صلاحت رو میخواد و بهترشو بهت میده... صلاحم را میخواهم...تو بهتر از من میدانی چه میخواهم و دلم تنگ است...کمکم کن با دلتنگی ام کنار بیایم... *فردا از اداره مستقیما میرم خونه ی مامان...مامان میخواد فرشاشو عوض کنه و منو میخواد واسه انتخاب فرش جدید... *انشالله کار خیر در راه است...خدایا کمک کن من خوشبختیشو میخوام...کمک کن اون دختر بتونه خوشبختش کنه...الهی آمین... *در راه کار خیر به عنوان تنها خواهر ،باید خواهری رو در حقش تموم کنم و به همراه مامان هم بریم تحقیق کنیم و هم اینکه با دختر خانوم صحبت کنیم و بعد انشالله مراسم خواستگاری و ... *الهی که خوشبخت بشی عزیز دلم برادرم... التماس دعا... برچسبها: خوشبختی, دعا
+
تاريخ سه شنبه چهارم بهمن 1390ساعت 18:9 نويسنده ستاره آسمونی
|
|
||||||||||||||